تبلیغات
مهاجران (حرم) - مجموعه اشعار مناجات با امام زمان (عج)

??????

مهاجران حرم

باید نوشت: عشق... که باران گرفته است
این حس ناب، خواب از انسان گرفته است
باید نوشت در مَد تصویر ماه تو
دریای درد جزر فراوان گرفته است
تنها ترین الهه ی ناز زمین! ببین
آوازهای کهنه ی مان جان گرفته است
تک بیت های بی سر و سامان انتظار
در شعرهای ناب تو سامان گرفته است
دنیا که حبس فصل زمستان غیبت ست
از جمکران نشان بهاران گرفته است
ای آیه های وحی، تو را چشم می کشند!
ای ترجمان ناب که قرآن گرفته است!
شوق عبور توست که صحرا به حرمتت
جارو به دست حالت طوفان گرفته است
ای ابتدای عشق که پایان پذیر نیست!
ای ماجرای عشق که جریان گرفته است!
با قطره های روشن باران که می رسی
باید نوشت از تو... که باران گرفته است...

شاعر : سعید تاج محمدی

برای دریافت ادامه ی اشعار این بخش به ادامه ی مطلب مراجه کنید.
در صورت داشتن نظر حتما آن را در بخش نظرات اعلام کنید.
نظر یادتون نره.


بیا که بی تو به عشقم دروغ می بندند
بیا که سخت به این انتظار می خندند
در این زمانه که « زخم زبان زدن» هنر است
بیا ببین که رفیقان ، همه هنرمندند
چقدر مردم این شهر بی خیال تواند
و از نبودنت انگار شاد و خرسندند
چقدر تک تک این نامه های چشم به راه
به نامه های همان کوفیان همانندند
بیا و یوسف کنعانِ من خودت بنگر
برای اینکه نیایی چه چاه ها کندند …
به جان تو نه ، به جان خودم همین ابیات
برای آمدنت سخت آرزومندند
هزار سال گذشت و هنوز منتظرم
بیا که سخت به این انتظار می خندند

شاعر : بهزاد نجفی




تا میان قصه های بغض دار ،صحبت از حوالی ظهور شد
صفحه صفحه ی کتاب انتظار، با سرشک ندبه ام نمور شد
آسمان ابری غزل ببار، ای پیام دار روشنی بتاب
زیر برق دشنه ی کبود جغد، آفتاب رفته رفته کور شد
عقل سنگ جهل را به سینه زد، عشق هر چه رشته بود پنبه شد
باز هم خدایگان عقل وعشق، تکّه سنگ های بی شعور شد
سامری الهه ی فریب ساخت، گندم آفرید و باغ سیب ساخت
روی نعش آدمی صلیب ساخت، آدم از تبار خویش دور شد
ابتدای مقدم بهاریت، انتهای عصر جاهلیت ست
پس بیا که دختران آرزو، زنده زنده از غمت به گور شد
---------------------------
وقتیکه وصل هست جدایی به صرفه نیست
این روزگار تا که نیایی به صرفه نیست
باید شبیه کعبه شما را طواف کرد
ماندن در انتظار کزایی به صرفه نیست
من فکر میکنم که فراموش کرده ایم
در راه عشق سر به هوایی به صرفه نیست
ظرف مرا بگیر که آن را عوض کنی
با این پیاله کار گدایی به صرفه نیست
ای منتَظر تو منتظر ِ منتظر نباش
تکیه به انتظار چو مایی به صرفه نیست
پیش ِ خدا گلایه ای از دستمان نکن
با ما چنین معامله هایی به صرفه نیست
ما را ببخش چون که به دردت نخورده ایم
حق میدهیم تا که نیایی... به صرفه نیست
تو داغدار ِ روضه ی جانسوز سینه ای
تو زائر ِ غریب ِ بقیع ِ مدینه ای
------------------------------
براى آنکه بیایى به جاده مى نگرم
براى تو چقدر حرف دارد این جگرم
هنوز هفته به هفته پَرَم زمین گیر است
هنوز بال ندارم به آسمان بپرم
کویر خشکم و چشم انتظار بارانم
هنوز نیمه ى کارم ، هنوز بى ثمرم
دوباره کیسه ى خالى برایت آوردم
هنوز شکر خدا من گداى پشت درم
چقدر جمعه گذشت و چقدر مادرِ من
نیامدى چقدر پیر تر شده پدرم
بدون تو چقدر درد بى دوا دارم
بدون تو چه بلاها که آمده به سرم
همیشه دست نوازش تو مى کشى به سرم
همیشه خوبى و من هم همیشه دردسرم
مگر خودِ تو نگفتى مواظبم هستى
برس به داد دلم در گناه غوطه ورم
خودت اجازه نده بعد از این گناه کنم
خودت مراقب من باش بى تو در خطرم
مگر دعاى خودت کار را درست کند
که من قنوت بگیرم دعاى بى اثرم
دلم خوش است به این روضه ها و هیئت ها
به این بهانه مگر ره به کوى تو ببرم
براى کرببلا ، براى شش گوشه
میان روضه دلم تنگ شد براى حرم
------------------------------
از روز اول دل به عشق تو سپردم
جمعه به جمعه بین ندبه غصه خوردم
حرف تو که آمد وسط ... مثل همیشه
دندان حسرت را به روی هم فشردم
تو آبرو دادی به من یک عمر ... امّا
من آبروی خویش را پیش تو بردم
امروز هم قسمت نشد برگردی آقا
امروز هم از داغ دوری تو مُردم
از حدّ خود دیگر گذشت ... ای جان زهرا(س)
این جمعه هایی که بدون تو شمردم
بی تو بهار دل زمستان است برگرد
سهم نگاهم برف و باران است ... برگرد

شاعر : اسماعیل شبرنگ



تقویم هم دیگر تماشایی ندارد
وقتیکه جمعه ، صبح زیبایی ندارد
حبس دعای من مرا درگیر من کرد
در این منیت ها خدا جایی ندارد
از چه پیِ حکم از لب دلدار رفتی؟
آقا بجز تقوا که فتوایی ندارد
پرونده ام نزد شما و روح تقوا
بر صفحه ی پرونده امضایی ندارد
بازار عشق و تو خریدار و گدایت
جز جان خود که جنس اعلایی ندارد
بی حُبِّ حُبِّ حُبِّ تو محبوب خالق
خلقت که دیگر مغز و معنایی ندارد
چند روز دیگر عمه ات با ناله گوید:
بابا دگر در خانه زهرایی ندارد

شاعر : جعفر ابوالفتحی



این برف که مانند نگین میریزد
بـر پـای امـام آخـــریـن مـیریـزد
نقلی است که از یمن وجود مهدی
بـر روی سر اهــل زمـیـن مـیـریـزد
---------------------------
وسف زیبای زهرا بر سر بازار، زار
من خریدارم ز بهر لحظه‌ای دیدار، دار
می‌کشم از دوستانت، دلبر طناز، ناز
بـا عـدوی تو ندارم من بجـز پیکار، کار
دیدگان از پیش رویت ای مه دلجوی، جوی
با مژه روبم ز راهت ای گل بی‌خار، خار
با ظهورت بر جهان خورشید عالمتاب، تاب
تو بیایی، من ببینم دشمن خونخوار، خوار
بر مشام می رسان ای عنبر خوشبوی، بوی
بــر دهــانم گــر دهــم مــدح تـو بـر دینـار، نار
-----------------------------
سوز اشک و ناله ام چاره درد و غم نشد
یک نفس از سوز من بین خیالت کم نشد
چاره ای بر زخم دل میکردم اما هیچکس
همچو یاد دلبرم بر زخم من مرهم نشد
بویِ خاکِ مقدمت روحِ گِلِ آدم سرشت
هرکه خاکت را نبوسیده ست او آدم نشد
سر به تیغت داده این شیر نر کهنه نشین
آن سری که نزد صیادان عالم خـم نشد
میرسد از هر طرف ماتم بر این قلب غمین
هیچ غم همچو فراغت بر دلم ماتم نشد
عمر من بُرناایم قربان نور روی تو
یک سحر رویت نصیب چشم پر شبنم نشد

شاعر : علیرضا انصاری




طبقه بندی: مجموعه اشعار مناجات با امام زمان (عج)، 

تاریخ : دوشنبه 1392/11/28 | 21:55 | نویسنده : امیر حسین طباطبایی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By huossein :.