تبلیغات
مهاجران (حرم) - اشعار و مناسبتهای ویژه ماه های محرم و صفر - شب سوم محرم (حضرت رقیه)(بخش دوم(ده شعر دوم))

??????

مهاجران حرم

اشعار و مناسبتهای ویژه ماه های محرم و صفر - شب سوم محرم (حضرت رقیه)(بخش دوم(ده شعر دوم))

غم تو

تا شعله هجران تو خاموش کنم 
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم
بسیار بکوشیدم و نتوانستم 
یک لحظه غم تو را فراموش کنم

 

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک 
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم
آخر چه شود، شبی به خوابم آیی 
تا جام محبت تو را نوش کنم
بنشینی و در برت، مرا بنشانی 
تا زمزمه نوازشت گوش کنم
گر بار دگر مرا در آغوش کشی 
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم 
سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را 
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم
چون درد فراق تو، ز حد درگذرد 
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم
از حمله غارت به دلم آتشهاست 
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم
گویند به من، یتیم غارت زده ام 
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم
دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت 
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟
این داغ حسین، جاودان است حسان
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم


شاعر:حبیب چایچیان

 از عاشقان كربلا اشك دیده است
 
این گنج غم كه در دل خاك آرمیده است
این دختر حسین سر از تن بریده است
این است دخترى كه پدر را به خواب دید
كز دشت خون به نزد اسیران رسیده است

 

بیدار شد ز خواب و پدر را ندید و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه دیده است
این مسكن خراب پسندیده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزیده است
زینب به گریه گفت كه باشد برادرم
اندر سفر كه قامتم از غم خمیده است
پس ناله رقیه و زنها بلند شد
و آن ناله را یزید ستمگر شنیده است
گفتا برند سوى خرابه سر حسین
آن سر كه خون او ز گلویش چكیده است
چون دید راس باب ، رقیه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پریده است
این است آن سه ساله یتیمى كه درجهان
جز داغ باب و قتل برادر ندیده است
دانى گلاب مرقد این ناز دانه چیست
از عاشقان كربلا اشك دیده است
معمور هست تا به ابد قبر آن عزیز
لیك قبر یزید را به جهان كس ندیده است .


گوشه ویرانه
هجر تو ای پدر جان مرا دیوانه کرده
دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده
مانده بر پیکرم بابا نشانه
جای سیلی و نقشِ تازیانه
ای حسین جان، حسین جانم حسین جان (2)

 

صورتم را ببین ای پدر گردیده نیلی
گشته رُخساره ی من سیه از ضرب سیلی
مانده بر پیکرم بابا نشانه
جای سیلی و نقش تازیانه
ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)
 
مَنِ خونین جگر میوه ی قلب رسولم
پاره ای از تن و جانِ زهرای بتولم
مانده بر پیکرم بابا نشانه
جای سیلی و نقش تازیانه
ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)
 
نوحه های حاج مهدی خرازی

ابر سیلی
 
دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود 
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی 
هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

 

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را 
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود
جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب 
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود
دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت 
عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را می‌زدند 
ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتی عدو می‌زد تو را برگو مگر 
حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود
جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود 
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود
دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس 
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود
جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا 
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود 
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود
جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود 
ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود
دخترم شورها بر شعر میثم داده‌ایم 
ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود
جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت 
ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود 

شاعر:حاج غلامرضا سازگار (میثم)


حضرت رقیه س

طایر گلزار  وحی! کجاست بال  و پرت؟                       که با سرت سر زدی به نازنین دخترت
ز تندباد خزان شکفته تر می شوی                            می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت 
به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد                           اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت 
تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت                            حیف که نتوان کنم طواف دور سرت


ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر!                          مرا به همره ببر به عصمت مادرت 
فتح قیامت منم، سفیر شامت منم                           تویی حسین شهید، منم پیام آورت
منم که باید کنم گریه برای پدر                                  تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت
خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان                      بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت
پیکر رنجور من گرفته بود التیام                                   اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت
این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین        نیزه و شمشیر و تیر چه 

خوش آمدی ای پدر
یار سفر کرده‌ی من از سفر آمده  
خرابه را زینت کنم که پدر آمده ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
تو کعبه ای و من نماز آورم سوی تو  
با اشک خود شویم غبار از گل روی تو ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏

 

 
قدم قدم به زخم دل نمکم می زدند  
پدر پدر می گفتم و کتکم می زدند ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
جان پدر کبودی صورتم را ببین  
شبیه مادرت  شدم،  قامتم  را ببین‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
نفس درون سینه ام شده تاب و تبم ‏
 
من بوسه گیرم از گلو تو زلعل لبم ‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
چرا عذار لاله گون بَرِ من آورده‌ای  
محاسن غرقه به خون بَر من آورده‌ای ‏
خوش آمَدی ای پدر! مرا به همره ببر‏
 
ای عمه‌ها و خواهران! دست حق یارتان  
رفتم به همراه پدر، حق نگهدارتان‏
خوش آمدی ای پدر! مرا به همره ببر‏


از عاشقان كربلا اشك دیده است

این گنج غم كه در دل خاك آرمیده است
این دختر حسین سر از تن بریده است


این است دخترى كه پدر را به خواب دید
كز دشت خون به نزد اسیران رسیده است

 


بیدار شد ز خواب و پدر را ندید و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه دیده است


این مسكن خراب پسندیده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزیده است


زینب به گریه گفت كه باشد برادرم
اندر سفر كه قامتم از غم خمیده است


پس ناله رقیه و زنها بلند شد
و آن ناله را یزید ستمگر شنیده است


گفتا برند سوى خرابه سر حسین
آن سر كه خون او ز گلویش چكیده است


چون دید راس باب ، رقیه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پریده است


این است آن سه ساله یتیمى كه درجهان
جز داغ باب و قتل برادر ندیده است


دانى گلاب مرقد این ناز دانه چیست
از عاشقان كربلا اشك دیده است


معمور هست تا به ابد قبر آن عزیز
لیك قبر یزید را به جهان كس ندیده است . 

جبریل امین خادم و دربان رقیه 
گردید فلك و اله و حیران رقیه
گشته خجل او از رخ تابان رقیه


آن زهره جیینى كه شد از مصدر عزت
جبریل امین خادم و دربان رقیه

 


هم وحش و طیور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ریزه خور خوان رقیه


خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقیه


جن و ملك و عالم و آدم همه یكسر
هستند سر سفره احسان رقیه


كو ملك یزید و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقیه


یك شب ز فراق پدرش گشت پریشان
عالم شده امروز پریشان رقیه


دیدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نیمه شب آن دل سوزان رقیه


 اگر بیمار شد كس گل برایش مى برند و من ... 

دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سیلى پاره شد گوشم


من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غیر از چند پروانه ، فراموشم

 


اگر بیمار شد كس گل برایش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم


پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است این آب بر كامم ، نمى نوشم


تو را بر بوریا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم


دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازیانه ، قاتلت مى كرد خاموشم


فراق یار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، این كوه سنگین است بر دوشم


نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم


بود دور از كرامت گر نگیرم دست ((میثم )) را
غلام خویش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم


بزن مرا كه یتیمم ، بهانه لازم نیست ...
 
مرا كه دانه اشك است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نیست

ز اشك دیده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشیانه لازم نیست

 


نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رویم نشانه لازم نیست

به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه یتیم ، بهانه لازم نیست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسیر است لانه لازم نیست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نیست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست

وجود سوزد از این شعله تا ابد ((میثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست



طبقه بندی: اشعار، 

تاریخ : پنجشنبه 1392/11/24 | 17:02 | نویسنده : امیر حسین طباطبایی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By huossein :.