تبلیغات
مهاجران (حرم) - اشعار و مناسبتهای ویژه ماه های محرم و صفر - شب سوم محرم (حضرت رقیه)(بخش سوم(هشت شعر سوم))

??????

مهاجران حرم
اشعار و مناسبتهای ویژه ماه های محرم و صفر - شب سوم محرم (حضرت رقیه)

در دلش قاصدکی بود خبر می آورد

دخترت داشت سر از کار تو در می آورد

همه عمرش به خزان بو ولی در این حال

اسمش این بود نهنهالی که ثمر می آورد

غصه می خرد ولی ید تو تسکینش بود

هر غمی داشت فقط نام پدر می آورد

او که می خواند تو را قافله ساکت می شد

عمه ناگه به میان حرف سفر می آورد

دختر و این همه غم آه سرم درد گرفت

یک نفر آن طرف انگار که سر می آورد

قسمت این بود که یک مرتبه خاموش شود

آخر او داشت سر از کار تو در می آورد

کاظم بهمنی



شعر در باره حضرت رقیه


خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

اب و آیینه بیاریید پدر می آید

نه تو از عهده این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالباً درد به دنبال جگر می آید

راستی! گم شده سنجاق سرم دست تو نیست

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت ان شب به تنم

نیم عمامه از آن به تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

که بجز من ز پس کار تو بر می آید

راستی!هیچ خبر ار شدی تب کردم؟

راستی لاغری من به نظر می آید

راستی هست به یادت دم چادر گفتی:

دختر من!به تو چادر چقدر می آید

سرمه ای را که تو از مکه خریدی بردند

جای آن لخته خون روی بصر می آید


شعر شهادت بی بی سه ساله

ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت

سه ساله بود و به اغوش شاه عادت داشت

ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک

شکسته بود و همیشه به اه عادت داشت

ز بس که پای برهنه دوید در پی سر

به خار های مغیلان را عادت داشت

شبیه عمه مظلومه سخت می نالید

به روضه های غم قتلگاه عادت داشت

نیایش سحرش مثل فاطمه جانسوز

شبیه جده خود با پگاه عادت داشت

نه از عزا به در آمد نه رخت خود را شست

تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت


شعر حضرت رقیه


سرت به دامن این شاهزاده افتاده

به دست طفل خرابات باده افتاده

کنون که نوبت من شد دو دست کوچک من

کنار رأس تو بی استفاده افتاده

بیا سؤال مکن گوشواره ام چه شده

خیال کن که شبی بین جاده افتاده

بگو ترک ترک زخم صورتت از چیست؟

مگو به من که کمی خطّ ساده افتاده

ز چرخ شکوه کنم چون به ساربان گفتم

که زیر پای سواره پیاده افتاده

جواب داد که ساکت شو خارجی!به رخم

ببین که نقش دو دست گشاده افتاده

شبیه مادرت اول شهیده ام بابا

گمان کنم به دل خانواده افتاده


شعری در مصیبت حضرت رقیه دختر سه ساله امام حسین (ع)

این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت ازار دیدم

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته

خود را میان یک در و دیوار دیدم

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

(سوغات مکه)توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم!


شعر مصیبت حضرت رقیه در شام بلا


دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته
رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته
صورتش خونی­وخاکی تنش ازجفا سیاهه
سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه
نمی دونم طفل خسته چه مصیبتها کشیده
رنگ به صورتش نداره قد وقامتش خمیده
بانویی پیشش نشسته بی شکیب و بی قراره
داره آهسته و آروم از پاهاش خار در میاره
صداش از گریه گرفته چشاش تار و بی فروزه
با اشاره میگه عمه کف پام داره می سوزه
چرا پس بابا نیومد تو که گفتی توی راهه
گمونم دوستم نداره آره بخت من سیاهه
تا که اومد بابا پیشم منو می ذاره رو سینه
دست میذارم روی گوشم زخممو بابا نبینه
حرفامو می گم به بابا غم و غصه هام زیادن
بچه های شهر شامی منو بازی نمی دادن
بگو عمه بگو عمه چرا بابا رو زمینه
دستامو بزار تو دستاش چشمام تاره نمی بینه
حالا تو بگو بابا جون چرا لبهات غرق خونه
بمیرم رو صورت تو جای چوب خیزرونه
با خودت ببر از این جا دخترت طاقت نداره
می ترسم اگر بمونم بکشن منو دوباره


شعر مصیبت حضرت رقیه در شام بلا


دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته

رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته

صورتش خونی­وخاکی تنش ازجفا سیاهه

سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه

نمی دونم طفل خسته چه مصیبتها کشیده

رنگ به صورتش نداره قد وقامتش  خمیده

بانویی پیشش نشسته بی شکیب و بی قراره

داره آهسته و آروم از پاهاش خار در میاره

صداش از گریه گرفته چشاش تار و بی فروزه

با اشاره میگه عمه کف پام داره می سوزه

چرا پس بابا نیومد تو که گفتی توی راهه

گمونم دوستم نداره آره بخت من سیاهه

تا که اومد بابا پیشم منو می ذاره رو سینه

دست میذارم روی گوشم زخممو بابا نبینه

حرفامو می گم به بابا غم و غصه هام زیادن

بچه های شهر شامی منو  بازی نمی دادن

بگو عمه بگو عمه چرا بابا رو زمینه

دستامو بزار تو دستاش چشمام تاره نمی بینه

حالا تو بگو بابا جون چرا لبهات غرق خونه

بمیرم رو صورت تو جای چوب خیزرونه

با خودت ببر از این جا دخترت طاقت نداره

می ترسم اگر بمونم بکشن منو دوباره


شعربرای حضرت رقیه (س)


عشق و ابروی این دنیا رقیه

ثانی فاطمه زهرا رقیه (س)

تو خودت میدونی كه دوست دارم من

قدر یک دنیا نه صد دنیا رقیه (س)

یادمه كه مادرم ازون قدیم

توی هر درد و بلا میگفت رقیه (س)
میگرفت روضه و پهن میكرد یك گوشه

صفره ای از نون از خرما رقیه (س)
مادرم به روضه خون میگفت بخونه

یتیمی دردیه بی دوا رقیه (س)

تا یه روز دیدم با گریه بار میبنده

گفتمش كجا و كی گفتا رقیه (س)

تو كیفش دیدم كه بود چند تا عروسك

گفت اینارو میبرم برا رقیه (س





طبقه بندی: اشعار، 

تاریخ : پنجشنبه 1392/11/24 | 16:59 | نویسنده : امیر حسین طباطبایی | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By huossein :.